لسان الملك سپهر
1314
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
دختر بزرگتر را حاضر كن ، چون حاضر شد : قال : يا بنيّة هذا الحارث بن عوف سيّد العرب قد أتانى خاطبا و قد أردت أن أزوّجك فما تقولين ؟ گفت : حارث سيد عرب است و از من دختر مىخواهد ارادهء دارم تو را به او گذارم چه مىگوئى ؟ قالت : لا تفعل لانّى امرأة فى وجهى ردّة و فى خلقى بغض العهدة و لست بابنة عمّه فيرعى رحمى و ليس بجارك فى البلد فيستحيى منك و لا آمن أن يرى منّى ما يكره فيطلّقنى فيكون علىّ فيه ما فيه ، قال : قومى بارك اللّه عليك . گفت : اين انديشه به صواب نيست ، چه من زنى هستم كه ديدار نيكو و خوى هموار ندارم ، و اين مرد عمزادهء من نيست كه رعايت رحم كند ، و همسايهء تو نيست كه از تو حيا كند ، بعيد نباشد كه مرا مكروه دارد و طلاق بگويد ، و اين عار بر من بماند . او را تحسين كرد و گفت : برخيز . پس دختر وسط را حاضر كرد ، و همان سخنان را با وى گفت كه با خواهرش گفته بود . قالت : انّى خرقاء و ليست بيدى صناعة و لا آمن أن يرى منّى ما يكره فيطلّقنى فيكون علىّ فى ذلك ما تعلم ، قال : قومى بارك اللّه عليك . گفت : من آن زن نيستم كه به مقال دلارا و جمال جانفزا شناخته باشم ، و صنعتى در دست ندارم كه مرا با شوى دليل قربتى شود ، باشد كه از من رنجه گردد و به شكنجه طلاق افكند . او را نيز تحسين فرستاد . و دختر كوچكتر را طلب داشت ، و اين داستان را با او حديث كرد . قالت : أنت و ذاك فقال لها انّى عرضت ذلك على أختيك فأبتاه فقالت : انّى و اللّه الجميلة وجها الصّناع يدا ، الرّقيفة خلقا ، الحسيبة أبا فان طلّقنى فلا أخلف اللّه عليه بخير فقال : بارك اللّه عليك . گفت : روى من بهشت بدايع است ، و دست من اليف صنايع ، و هيچ كس زنى را با چندين عذوبت اخلاق طلاق نگويد . لاجرم اوس به نزديك حارث آمد و دختر صغرى را با او عقد بست ، و مادرش را فرمان كرد تا از بهر او قبهاى بزد و كار او را بساخت ، حارث از بهر زفاف به نزد او شتافت ، و زمانى اندك درنگ كرده بيرون شد . خارجه گفت : هان اى برادر زفاف كردى ؟ گفت : لا و اللّه چون دست به دو يازيدم . قالت : مه أ عند أبى و اخوتى هذا و اللّه لا يكون . ناچار حارث بار بربست و با برادر و زن كوچ داده و طريق مرابع خويش پيش داشت ، و در عرض راه يك روز در خاطر گرفت كه با زن زفاف كند ، پس برادر خود